Saturday, February 17, 2007

یک سال پیش در چنین روزی

ببخشید. این پست جدید نیست . سالگرد یک نوشته است که باعث اتفاقات بسیاری شد. از جمله نوشتن قصه ای که این صفحه را پر کرد. می خواستم آخرین بخش کتاب را چنین روزی بگذارم اینجا که رفقا آن قدر بد و بیراه بارم کردند و متلک گفتند بابت دست دست کردنم که قیدش را زدم و همه را پشت هم اضافه کردم. گفتم که نگویید چرا نوشته تکراری قالب می کنی.
یک سال پیش خبر رفتن آدمی را شنیدم که نمی دانم کی مرده و کجا . امروز سالگرد فهمیدن من میشود. این نوشته در آرشیو آلوچه خانوم هست. اگر حوصله خواندنش را ندارید به همت نازنین ندید ه ام علیرضا در رادیو زمانه خوانده شده . قاصدک مهربان هم دیروز برای بی غیرتی فرجام سالگرد گرفته. قول می دهم آخرین سینه زدن زیر این علم باشد و کاسه و کوزه ام را در این صفحه بعد از این ببرم به هوای دیگری .از همه شما که لطف کردید، نظر دادید، انتقاد کردید و راهنمایی ممنونم. سعی کردم همه را پاسخ دهم . بعضی را نشانی نداشتم و بعضی را هم نمی دانم رسید یا نرسید. اگر نرسید شاید ای میل زدن بهتر باشد. دعا کنید بار دیگر که از رضا در این صفحه می نویسم بتوانم رو به خودش بگویم که: نخند ! ببین که شد! بفرما! این هم صدای همان آرزو. پس منتظر باش که حالت را همین جا بگیرم رفیق نارفیق جوانی نکرده جوانمرگ ... همه تان زنده باشید و سالم و عاشق

27 بهمن84

20-15 سال پيش بود . دبيرستان می رفتم و به معنی عميق و دقيق کلمه عشق داريوش بودم . يک دايی داشتم کمی از خودم بزرگتر که او از راه بدرم کرد. آن سالها با بچه های محل دار و دسته ای شده بوديم عاشق داريوش و از همه شديدترناصر لايت و ناصر راب و محمد هيکل و من و رضا . رضا همسايه طبقه بالای ما بود و ما دو نفر فقط يک نقطه مشترک در زندگی داشتيم : داريوش . من يک بچه مثبت معلم زاده پای کنکور و عاشق فوتبال بودم و رضا تا سيکل خوانده بود وکارگر کارگاه کفاشی پدرش بود و فراری از توپ و ديوانه تفنگ و اسلحه . اما داريوش شده بود اسم رمز رفاقت ما . از صبح تا شب با هم بوديم . در روزگار نوار کاست و ويديو 2 سال گشتيم تا تمام آهنگهای داريوش را جمع کرديم, 15 نوار 60 دقيقه ای يک شکل که با حروف چاپی برايشان جلد درست کرديم . تصويرمان از داريوش هم خلاصه ميشد به فيلم فرياد زير آب و کنسرت لندن و پالاس و آلمان با کيفيت زهرمار. برای اولين بار در زندگی عاشق شدنمان را برای هم تعريف کرديم و وقتی گفتيم تازه باورمان شد عاشق شده ايم . خواب برگشتن داريوش را ميديديم. کوچه بغليمان يک کوچه باغ بشدت 2 نفره بود که نميدانم چند بار تابلو شهرداری را از سر کوچه کنديم و نوشتيم کوچه داريوش( گمانم اسمش نور افکن يا همچين مزخرفی بود). آهنگ نيستی را پشت سر هم روی دو طرف يک نوار ضبط کرده بوديم وهر روز گوش ميداديم.
من و رضا داريوش را به يک اندازه دوست داشتيم اما نه به يک طريق . رضا ميخواست تا جايی که ميتوانست شبيه داريوش باشد و "تا ميتوانست" شامل اينها ميشد: موی داريوش , ريش داريوش , تيپ داريوش , درد داريوش و گرد داريوش . اول سيگاری شد ( راستش منهم مدتی شدم ) بعد حشيش و .... کم کم برنامه فوتبال توی کوچه بچه ها تبديل شد به بساط توی خونه. نوار داريوش و دود و دود و دود ... . قسم خورده بودم که دودی نشوم و نشدم , ولی نميشد نرفت وقتی همه بچه ها با هم جمع ميشدند و ميخواندند و گريه ميکردند . محمد يک روز گفت عاشق راحله ناصر اينها شده , مثل فرياد زير آب ... . من رفتم دانشگاه و رضا رفت سربازی . نوار جمع کردنمان همچنان ادامه داشت . "نون و پنير" را رضا پيدا کرد . "امان از" را من گرفتم و رضا که شنيد گفت پس چرا اينطوری شد؟ "سفره سين" را با هم از دستفروش خريديم . حال رضا خرابتر ميشد و من آلوچه خانوم را پيدا کردم . "آشفته بازار" که آمد من از آن محل رفته بودم . روزهای "گل بيتا" بود که رفتيم محل قبليمان عيد ديدنی . بجای رضا يک عملی تمام عيار ديدم . گفت عمو فرجام , تو و داريوش سر و سامون گرفتيد و من شدم "نيستی" . همان روزهايی که "دوباره ميسازمت وطن" را داريوش خواند رضا را در ميدان آزادی ديدم . به يک تاکسی آويزان شده بود و دشت ميخواست . آنقدر پيله کرد تا کتک خورد و رفت . مرا نديد و منهم .... . "راه من" را اما ميدانم که نشنيد , هفته پيش خبردار شدم 3 ماه قبل کنار خيابان تمام کرده . گمان نکنم از مردنش کسی حتی مادرش ناراحت شده باشد . برای خود من که سالها پيش مرده بود. اما يک جمله خيلی خرابم کرد : همسايه مشترکی که اين خبر را داد گفت خانواده اش " حتی " برايش مجلس ختم گرفتند. اينها را نوشتم به حرمت کودکی رضا و خودم و اينکه ميشد من جای او باشم . مرگ رضا و ناصر و دايی آلوچه خانوم و خانه خراب شدن دايی من و محمد و سعيد و .... نمی دانم گناه کيست ! ميدانم تنها گناه داريوش نيست . اين همه آدم که ديروز غفلت داريوش را زندگی کردند و امروز همتش را نمی بينند . اما اين بار بدوش داريوش ها هم هست به تعداد تکرار اين فاجعه . 15 سال پيش رضا گفت :تو که بلدی , بيا برای داريوش ...... . من فقط خنديدم , به رضا و امروز ميخندم , به خودم .
تويی که اين مردن غصه دارت کرد اگر وقت کردی يک بار "چنان دل کندم از دنيا..." را گوش کن و يادت باشه من و رضا تقی پور اولين بار با اين آهنگ سيگار کشيديم و سعی کن سيگار نکشی . سيگار چيز بديه... ميخوام کاری که رضا بهم گفت رو بکنم . کاری خيلی بزرگتر از قد خودم . دعا ک
ن .

25 comments:

عليرضا said...

سلام
واحد داريوش را همه ما جوانهاي آن سالها که امروز رد مي کنيم سالهاي سي سالگيمان را، گذرانده ايم،روزهائي بود، دوره نظر خواهي هائي که کاملا جهت دار مي کرديم با مجيد تا داريوش برترين باشد و پله هاي پائين تر را ديگران بگيرند.شايد بدون جهت گيري ما هم او اول بود اما، به زعم ما نبايد کوچکترين شکي مي ماند و شايد هم مهم براي ما اقتدار بي چون و چرايش بود، که در آن سالها بود، مي شناسمت فرجام، شايد همانطور که مجيد را مي شناسم.
تا بعد

mabi said...

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته‌است؟ــ
آتش‌بازی‌ بی‌دريغ شادی و سرشاری
در نه‌توهای بی‌روزن آن فقر صادق.
قصری از آن دست پرنگار و به آيين
که تنها
سرپناهکی بود و
بوريايی و
بس.

کجا شد آن تنعم بی‌اسباب و خواسته؟
کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما برده‌گان گردن‌کش را
نان‌خورشی نبود
چرا که لئامت هر وعده‌ی گمج
بی‌نيازی هفته‌يی بود
که گاه به ماهی می‌کشيد و
گاه
دزدانه
از مرزهای خاطره
می‌گريخت،
و ما را
حضور ما
کفايت بود؟


دودی که از اجاق کلبه برنمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ديگ‌دان
که تاراندن شورچشمان را
کلکی بود
پنداری.

تن از سرمستی جان تغذيه ‌می‌کرد
چنان که پروانه از طراوت گل.


و ما دو
دست در انبان جادويی شاه‌سليمان
بی‌تاب‌ترين گرسنه‌گان را
در خوان‌چه‌های رنگين‌کمان
ضيافت‌می‌کرديم.

هنوز آسمان از انعکاس هلهله‌ی ستا يش ما
(که بی‌ادعاتر کسان‌ايم)
سنگين است.


اين آتش‌بازی‌ بی‌دريغ
چراغان حرمت کيست؟


ليکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر پرنگار به ‌آيين
که کنون
مرا
زندان زنده‌ بيزاری‌ست
و هر صبح و شامم
در ويرانه‌هایش
به رگبار نفرت می‌بندند.


کجايی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافيای ما
کجاست؟


برای تو ، آنا و باربد عزیز سالهای شیرینی در کنارهم آرزو میکنم و برای رضاها آمرزش، باشد که بیاموزیم که داریوش حقیقت دیگری هم دارد ، آنرا بیاموزیم.
mabi_gh@yahoo.com

Nazila said...

kamtar pish miad ke beram weblogi o neveshtash yadam bemone vali in neveshteye parsaleton hamishe yadam mimone dariush ke goosh midam yade reza mioftam ,,roohesh shad,,,

سولماز said...

آقاي فرجام عزيز سلام اونقدر تواين مدت با نوشته‌هاتون خنديدم و گريه كردم و ياد اولاي عشقم و الاناش افتادم و دلتنگي كردم براي شوهر سربازم كه مشمول عفو نشدو ...متاسفانه وبلاگ خوندن من تو شركت و رو سياهي اين اشكا مونده براي من جلوي رئيس و همكار كه نمي‌دونستن اين چند وقت چيه كه من صبحها يه ساعتي توي مونيتورم و اشك مي‌ريزم و لبخند مي‌زنم.تموم شد داستان كه من بيشتر از اين بي‌آبرو نشم و من دلتنگ داستانم. مثل وقتي كه يه كتاب خوب خوندي و تموم شده و بازم دلت كتاب خوب مي‌خواد. س

nunu said...

سلام آقای فرجام.
من از خیلی قبل (وقتی هنوز پسرتون به دنیا نیومده بود) خواننده وبلاگ آلوچه خانوم بودم. زندگی شما برام خیلی جالب و آشنا بود. خیلی چیزایی رو که توی کتابتون گفتین قبلا به صورت سربسته گفته بودید. انگار با گفتن دوباره ی اونا جواب خیلی از سوالا رو دادید.
فقط خواستم بگم که خیلی لذت بردم. شجاعتتون رو تحسین میکنم. امیدوارم همیشه خوشبخت و سلامت باشید.

ویولت said...

سلام
تو نوشته فردام به کتاب شما لینک میدهم

Mana said...

aghaye Farjam,

ino ghablan ham khoonde boodam. dobare khoondam, dobare delam gereft....

ویولت said...

ببخشید فردا نه ... چون مطلبی برای سپندار مذگان دارم ... ولی تو همین هفته حتما میگذارمش

پر یا said...

من اولین پستی که تو وبلاگ الوچه خانم خوندم همین پست بود و از پستایی بود که همیشه تو ذهنم موندو نشد صدای داریوش بشنوم و یاد این پست شما نیوفتم و از اون روز یکساله همراه الوچه خانم و همخونه اش شدم.

ariana said...

منم يه تقي پور مي شناختم(اسمش عليرضا بود)، كه كاش مثل رضاي تو نمي شد، كه شد... البته زنده اس، نمي دونم بعد از آخرين تركش هنوز پاكه يا نه ولي سه سال با هاش زندگي كردم و باختم...سه سال از بهترين ساعتهام رو باختم، چيزي كه به دست آوردم نمي دونم ارزشش رو داشت يانه ولي راحت تركش كردم... راحت ترك اش كردم...

mojgan said...

شرمنده ااااااااااااااا من قسمتهای اولیه رو پیدا نکردم ؟!

امین بلاگدونی said...

فرجام عزیز ...سلام...آقا ما واسه این به شما گیر ندادیم که یه بار هم حسابی به شما بچسبیم و یه دل سیر از شما بنویسیم...شما هم حتما مورد حمله قرار خواهید گرفت!!!لطفا در شناساندن این وبلاگ شما هم به ما کمک کنید!!!

جودی said...

عشق بع داریوش را که شدیدا و قویا درک نمیکنم.اما :تا امشب فکر میکردم کارپدر مادرت اصلا بخشودنی نیست.امشب اومدم بگم تربیت آزاد منشانه تو نتیجه کار همون هاست.

نازنين said...

سلام . من امروز تمام كتاب شما رو خوندم و بدون اغراق از نوشتنتون لذت بردم . خيلي قشنگ نوشتيد و پابه پاي نوشته هاتون خنديدم و بغض كردم . اميدوارم نوشتن رو ادامه بديد و براي شما و آلوچه خانم و باربد عزيز سلامتي و سرافرازي و موفقيت آرزو ميكنم . منتظر نوشته هاي بعديتون هستم

Anonymous said...

با سلام. حق التحریر شما همانطور که خواسته بودید و البته دو برابر تقدیم شد. ممنون که به وبلاگم سر زدید. در پناه حق باشید.

sadaf said...

salam kheili jaleb bood chand roozi mashghool boodam hala moondam ba ein hame darse rooyeham anbar shodeh manam tamame moshkelate shoma ro oon moghe cheshidam jalebe tamame ham dorehaye ma ke daneshgah miraftan too oonzaman hame napeleoni tamoom kardan ba gereftan e chand ta ekhtar vali khodaroshokr zendegi shirin shod.........

م.س.ت said...

نمی دانم چه بگویم . یک نفس خواندم تقریبا و حال مساعدی ندارم .خواستم که بنویسم فقط این چند خط را . بقیه اش باشد برای بعد

م.س.ت said...

.

Anonymous said...

وبلاگ آلوچه خانوم چرا نیست؟؟؟ پاکش کرده؟

زن زمانه said...

سلام داداشی
خوبی؟؟؟
خونه ی همخونگی تون چی به سرش اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پشمالو said...

من نمیدونم چرا آلوچه خانومو نمی تونم ببینم....بیاین قصه من هم بخونین

پر یا said...

میشه بپرسم وبلاگ الوچه خانم
چی شده؟چرا نمی تونم ببینمش خوبید؟
امیدوارم مشکلی نباشه

مرواريد said...

چی برسر وبلاگ آلوچه خانوم اومده؟!!

sahar said...

سلام پس كو وبلاگ الوچه خانوم
يه كاريش بكنين تورو خدا

دفترچة ممنوع said...

سلام
مشکلی برای وبلاگ آلوچه خانوم پیش اومده ؟
چند روزه که نمیشه بازش کرد