Tuesday, February 13, 2007

بعدالتحریر

بزرگترین سوالم در سالهای نوجوانی از بزرگترها این بود: با این همه ناله چرا و چگونه انقلاب کردید؟ چکار می کردید آن روزها؟و هیچ پاسخی پاسخ نبود. واقعاً انگار یادشان نبود دیگر روزمره آن روزهایشان را. آن روزها کسی روزنگار زندگی را ننوشته بود. به تو که وبلاگ می خوانی یا می نویسی توهین نشود، اما وقتی می دیدم هر کس و نیم کسی که عاشق بودن و حتی آدم بودن را هم نمی داند می تواند پشت صورتک چت و جمله های اورکات و نوشته های تکراری و خودخواهانه روزمره سنگر بگیرد و شنیده شود، چرا حق حرف زدن هم از نسل من گرفته شد؟ ما که حتی توهین کردن را یادمان ندادند. ما که بلد بودیم چشم در چشم و دست در دست عاشق شویم و راست بگوییم و بشنویم. ما که به آنی عاشق شدیم و به عمری فارغ نشدیم.

نوشتن این نوشته قصه ای دارد واقعی که آدمهایش رضا و اصلان و داریوش هستند و من. و کاش روزی که بشود حرفش را زد زودتر برسد. همین را بگویم که آرزویم این است که مرا ترانه سرا بشناسید و بپذیرید و سرم گرم این آرزوست. اما قصه آدمهای جنس ما را هیچ جا نخواندم و ندیدم و این سخت بود. سخت تر از جسارت نوشتن این کلمات. این نوشته اتوبیوگرافی نبود که نه نویسنده اش آدمی بود لایق این توجه نه زندگیش ویژگی خاصی داشت متفاوت از بقیه نه این واقعیت زندگیش بود. قصه هم نبود چون حتی یک کلمه هم تخیل و داستان پردازی نداشت. آجرهایش زندگی یک نسل بود و من فقط اجازه داشتم جای آدمها و تاریخها را با هم عوض کنم. کوتاه بود چون قرار نبود حوصله هیچ خواننده ای را امتحان کند. خلاصه که این، همه زندگی من نبود و این همه هم زندگی من نبود. آدمهایی که خودشان راوی بودند یا آلوچه خانوم یا علی عابدینی یا رضا یا... پای این نوشته دارند حرفشان را می زنند.

فقط به سهم خودم بگویم زندگی من بسیار تلخ تر و سخت تر از این قصه گذشت. اگر قصه خودم را می خواستم بگویم از عشق و من و آلوچه خانوم فقط می نوشتم. از بزرگترهای خشن و بی منطق که هنوز هم نمی فهمند اشتباه حکم داده اند، از عمری که بیهوده رفت پای عقیده دیگران... و اگر داستان می خواستم بنویسم فقط از ده روز جشنواره می نوشتم یا از غروب 8 آذر 76 یا 111 روز گذشته از نوروز 78. و همه این ها دلیل این نیست که یادم برود این اولین تجربه ام بود در این گونه نوشتن و با آن چه از حرفهای شما یاد گرفتم و نقصهایش را فهمیدم درس بزرگ و شیرینی هم شد. برای چاپ شدن و نشدن این نوشته دیگر نگرانی ندارم چون به چیزی که می خواستم رسیدم. نمی دانم نویسنده خوبی می شدم یا نه چون هیچ وقت دغدغه اش را نداشتم و راستش زیاد هم خاکش را نخوردم. یعنی ترانه امان نمی دهد برای عشق دیگری. می گویند دیوانگی کرده ام با باز کردن این صفحه . این دیوانگی به این چند رفیق تازه می ارزید گمانم. پس حساب بی حساب. اما شما اگر وقتتان تلف شد با خواندش مرا ببخشید و اگر فکر می کنید این نوشته به خریدنش می ارزد قولی به من بدهید به شرطی که پای حرفتان باشید. بهای این نوشته چیزی است حدود 1000 تومان یا یک دلار. پول یک وعده غذای گرم که در یک شب سرد بخرید و همت کنید و برسانید به دست آدمی گرسنه و سرد و بی کس کنار خیابان، حتی آدمی شبیه رفیقم رضا. هر چند جلد این کتاب را بخواهید می توانید بخرید که امیدوارم روزی هر چه بگردید، غذایتان بماسد و به مقصد نرسید.

راست بگویم جسارت نداشتم اسم این قصه را بگذارم رضا. هر چند هر بخش را سازی زدم از عشق و عشق فیلم و فقر و درس و ازدواج و .... . هر چند هامون بازها را به یاد جمله های هامون جابجا مهمان کردم. هر چند خواستم قصه نسلم رابگویم . اما این قصه آدمی بود که جای من مرد و به نظرم بی جهت طولانی بود. همان هفت تکه، همان هفت خوان مردن یک رفیق، کل این قصه بود. وگرنه نسل من را راحت می توان شناخت: نسل مینی بوس 2 تومانی، ابرار ورزشی و گل آقا، صبح جمعه و قصه شب، ضد هوایی و آژیر قرمز، نسل عشق بدون چت و وبلاگ و ایمیل و موبایل. آخرین نسل با بوسه عاشق شدن.

این قصه را تقدیم می کنم به آدمهایش: به آلوچه خانوم، امید و مریم عزیزم و شما و رضا. این صفحه اگر روزی نوشته ای داشتم یا ترانه ای خوانده شده، بازهم به روز می شود. دعایم کنید دور نباشد. ممنون از همراهی و حوصله و راهنماییهایتان.

Farjam@gmail.com

Sunday, February 11, 2007

کتاب آلوچه خانوم- فصل 12- زندگی و دیگر هیچ

امشب دو فصل پایانی اضافه شده- لطفاً ابتدا فصل 11 را بخوانید.

" پـــسر: بابا شما مطمئنی از اینجا راه داره؟

پدر: بالاخره هر راهی به یه جایی راه داره.

پـــسر: پـــس بــــن بســـــت یــعنــی چــی؟"

پدرمان در آمد تا جلوی خودمان را بگیریم و پیش از اطمینان کامل از سلامت بچه به هیچ کس حرفی نزنیم. روزی که دکتر تایید کرد همه چیز مرتب است و میتوانیم منتظر جناب نی نی باشیم، خانه ما تقریبا شبیه خبرگزاری شده بود. آلوچه خانوم برای پیشگیری از تکرار مشکلات قبلی دوباره باید استراحت مطلق می کرد، اما معلوم بود که این تازه وارد عزمش را برای آمدن جزم کرده. یک سایت در اینترنت پیدا کرده بودیم که هر روز مراحل رشد نی نی را توضیح می داد و حدود وزن و قدش را تخمین میزد و ما با تصور قد و قواره اش غش و ضعف می کردیم. برای تقویت مادر و بچه هر روز با یک بغل موز و آناناس و مغر گردو و بادام و ماالشعیر و خلاصه خوراکی های قوت دار می آمدم خانه و خودم هم پا به پای آلوچه خانوم می نشستم به خوردن و چاق شدن. بعد از مدتی تشخیص این که نی نی داخل شکم کداممان است کمی سخت شده بود و مجبور شدم از همراهی با آلوچه خانوم در خوردن پرهیز کنم.

سال 82 بدون تردید بهترین سال زندگی بود. سال معجزه های واقعی، نه معجزه های تخیلی و دوم خردادی. مادر زن گرامی با پی گیری فراوان مجوز گذراندن 4 عدد درسی که برای فارغ التحصیلی لازم بود را گرفت و برای آخرین بار دانشجو شدم. خدمت سربازیم شامل عفو عمومی شد و برگه معافیت از خدمت گرفتم. کار خوبی پیدا کردم و نی نی محترم هم در حال تشریف فرمایی بودند. فقط مانده بود حل مشکلات روابط دیپلماتیک با منزل ابوی که به آن هم دیگر زیاد فکر نمی کردم.

اولین بار که قرار بود صدای قلب بچه را بشنویم دل توی دلمان نبود. وقتی آن صدای ریز و تند و منظم برای یک لحظه قطع و وصل شد و دکتر داشت توضیح می داد که این اتفاق طبیعی است و جای نگرانی ندارد، ناخودآگاه نگاهم رفت طرف صورت آلوچه خانوم. نمی شد گفت ترسیده یا ناراحت شده. حس عجیبی توی صورتش بود که قبلاً ندیده بودم. انگار که اگر لازم باشد دنیا را به هم می ریزد تا این ضربان را عادی کند. آلوچه خانوم من داشت مادر می شد.

روزی که دکتر برگه سونوگرافی را نوشت، گفتیم که تصمیم گرفته ایم جنسیت بچه را موقع تولدش بفهمیم و نمی خواهیم از دختر و پسر بودنش با خبر باشیم. دکتر توضیح داد که فقط موضوع تعیین جنسیت نیست و باید برای اطمینان از سلامت بچه این کار را بکنیم. رفتیم برای سونوگرافی و برای اولین بار دیدیم که جناب نی نی دست و پا و چشم و دهان و شکم دارد. کف پایش هم معلوم بود درحالیکه داشت انگشتهایش را تکان می داد. آن قدر مبهوت این صحنه ها شده بودیم که قبل از این که توضیح بدهیم جنسیت بچه برایمان مهم نیست دکتر اعلام کرد: " به احتمال 95 درصد هم دختره. " از این لحظه به بعد بود که آلوچه خانوم جنس خرابش را معلوم کرد. چنان بالا و پایین می پرید و دخترم دخترم می کرد، انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش بود که می گفت: "اصلا فرقی نمی کنه فقط سالم باشه."

حدود یک ماه قبل از تولد، برای سونوگرافی دوم رفتیم و دکتر در حالیکه مشغول اندازه گیری سر تا پای نی نی بود پرسید: " بهتون گفته بودم دختره؟ "

گفتیم: " بله، فرموده بودید. "

گفت : " اشتباه کردم. ایناها! صد درصد پسره. "

و از اینجا به بعد بود که جنس خراب من معلوم شد. دختر بودن یا پسر بودنش هر کدام مزه خودش را داشت. اما با تصور این که عروسک بازی و لوازم آشپزی تبدیل به فوتبال و ماشین اسباب بازی بشوند، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و بالا و پایین نپرم. وسایل نوزاد را یکی یکی می خریدیم و هر شب می چیدیم دور خودمان و با فکر آمدن موجودی که از این ها استفاده خواهد کرد ذوق می کردیم.

آلوچه خانوم به دلیل سابقه بیماری های قبلی باید سزارین می کرد و بنابراین روز تولد پسرک از قبل معلوم بود. ده روز مانده به یلدا و یک هفته مانده به سالگرد ازدواجمان. هر چه به روز موعود نزدیک می شدیم اضطرابم بیشتر میشد. با دکتر قرار گذاشتیم که در بیمارستان یک اطاق جدا داشته باشیم تا من بتوانم همراه بیمار باشم. صبح روز تولد پسرک تقریبا یک کارناوال راه افتاده بود. دسته جمعی رفتیم به سمت بیمارستان. هر کدام از بچه ها با یک دوربین مشغول شکار لحظه ها بودند. به بیمارستان که رسیدیم ابوی و والده دم در منتظر بودند. انگار نه انگار مدتهاست قهریم. تازه تا مدتها بعد هم گله می کردند که شما چرا آن روز ما را درست و حسابی تحویل نمی گرفتید. آمدن پسرک آخرین مشکل را هم حل کرده بود.

آلوچه خانوم رفت داخل اطاق عمل و کشدارترین و سخت ترین لحظه های زندگی شروع شد. جمله معروف " فقط خدا کنه سالم باشه" را تقریبا پدر و مادر هیچ مسافر کوچولوی در راهی نیست که نگوید. اما معنی حرفی را که زده ای این لحظات است که می فهمی. مادر سالم بماند و برگردد. بچه سالم باشد. بدون هزار و یک جور مشکل ریز و درشت که بعضی را تا به سرت نیامده فکرش را هم نمی توانی بکنی. چشمش، گوشش، دست و پایش، قلبش، نفسش. نفسم داشت می رفت. وقتی از خدا بچه می خواستم فکر می کردم باید منتظر هر امتحانی و هر وضعیتی باشم، چون خودم خواسته ام. حالا هم حاضر بودم. اما به سهم خودم. نمی توانستم سهم موجود بیگناه و بی دفاعی را که کمبودی یا نقصی داشته باشد بدهم.

بالاخره در لعنتی باز شد و اطاقک کوچک شیشه ای را بیرون آوردند. پسرک را برای اولین بار دیدم. سالم بود. نمی دانم چند صد بار در دلم تکرار کردم "سالمه!" پرسیدم: " مادرش؟ " گفتند که حالش خوب است. زندگی تقسیم شده بود، به قبل از دیدن پسرک و بعد از دیدنش. یک چیز دیگر شده بودم. یک موجود متفاوت. حس می کردم راه رفتن و حرف زدنم هم عوض شده. راستش دیگر یادم نمی آمد تا چند دقیقه قبل چطور بوده ام و چگونه. یک نوع ضربه مغری شیرین شده بودم و یک دنیا نگرانی تازه شروع شده بود: " زردی نداره؟ می تونه غذا بخوره؟ میبینه؟ میشنوه؟ کف پاش صاف نیست؟.... "

وفتی برای اولین بار بغلش كردم امانتیش را وصل کردم به قنداقش. یك سنجاق طلایی كوچك! بعد از مدتی آلوچه خانوم را هم آوردند داخل اطاق و زندگی سه نفره ما شروع شد. همین طور آدم بود که می آمد و می رفت. فقط رفقا نبودند. همه بزرگترهایی که روزی مطمئن بودند ما دو جوان بی تجربه هیچ وقت سر نخواهیم گرفت، چنان سرشان را بالا گرفته بودند و پیروزمندانه می خندیدند، انگار افتخار آشنایی من و آلوچه خانوم متعلق به شخص ایشان است. آدمهایی را که می آمدند و می رفتند تشخیص نمی دادم. حواسم به آلوچه خانوم بود و پسرک. فقط سلام می کردم و تشکر. پسرک را گرفته بودم بغلم و راه می رفتم که صدای آشنایی را شنیدم که با ابوی حرف میزد. یکی از همسایه های محله قدیمی بود: " خدا بهتون ببخشه! دنیای عجیبیه! انگار همین دیروز بود که اون دو تا بچه با هم جلوی در خونه بازی می کردن. حالا این یکی پسرشو گرفته بغلش، اون یکی رو هفته پیش رفتیم ختمش. جنازه شو زیر پل پیدا کردن. قدر پسرتون رو بدونید. ننه بابای اون پسره معتاد حتی براش مراسم هم گرفتن...."

جنازه پسره معتاد! خیلی شنیدنش سخت نبود. رضا سالها بود برایم مرده بود. برای خودش یا شاید برای مادرش هم. اما این " حتی " را نمی شد شنید و گذشت. چکار کرده بود مگر که مردنش هم حقی برای آدم بودن و آدم دیدنش نمی ساخت؟ غیر از این بود که می شد او جای من باشد یا من جای او؟ پسرک داشت گریه می کرد. لالایی یادم نمی آمد. زیر گوشش هیچ چیز نتوانستم بخوانم بجز چنان دل کندم از دنیا... و التماسش کردم: " بابایی! بقول عمو رضا، جان داریوش هیچ وقت سیگار نکش! سیگار چیز خیلی بدیه."

اولین شب تولد پسرک در بیمارستان، من مانده بودم و آلوچه خانوم که اثر مسکنش رفته بود و از درد به خودش می پیجید و یک موجود 50 سانتی که اولین دل پیچه عمرش را تجربه می کرد و بیمارستان را گذاشته بود روی سرش. هر چه فحش بلد بودم نثار خودم می کردم که: " آخه بی عقل! تو قابله ای؟ مامایی؟ مادربزرگ فامیلی؟ چی فکر کردی اومدی شدی همراه زائو؟" برای هیچ کدامشان بلد نبودم کاری کنم و آخر سه تایی با هم نشستیم به زار زدن تا بالاخره پرستار آمد و پسرک را برد اطاق نوزادان و به آلوچه خانوم هم مسکن زد.

روز بعد با هم برگشتیم خانه. کم کم بچه داری را یاد می گرفتیم و پسرک به سرعت بزرگ می شد. قرار گذاشته بودیم رفیقش باشیم و ادعاهایمان یادمان نرود. باور کنید بچه ها با سرعت نور بزرگ می شوند. به سرعت یاد گرفت سرش را بالا نگه دارد، سینه خیز برود، چهار دست و پا حرکت کند، حرف بزند، راه برود، بدود و مخالفت کند. چند سالی است كه فرصت نمی كنیم جشنواره برویم. هنوز مستاجریم در همان بیابان خوش آب و علف. هنوز هم قانون هونولولو به قوت خود باقیست. روی فیلم هامون هم عروسی بهترین دوستم را ضبط كرده ایم.

پسرك حدود دو سه سالش بود. یک روز آمدم خانه که با هم برویم پارک. نشسته بود و داشت با کامپیوتر بازی می کرد. صبر کردم تا بازیش تمام شد. اما انگار نه انگار كه من منتظرم، رفت تلویزیون را روشن کرد و برای خودش یک فیلم کارتون گذاشت.

باز هم صبر کردم تا فیلم تمام شد و گفتم : " بابایی بریم؟ "

صدایش بلند شد: " نه! می خوام برنامه کودک نگاه کنم. "

صبر کردم تا برنامه کودک هم تمام شد. رفتم تلویزیون را خاموش کردم. اما دوید و دوباره روشنش کرد.

گفتم : " من دیگه بابای تو نیستم. "

داد زد: " منم دیگه بچه تو نیستم "

و دوباره تلویزیون را روشن کرد. کفرم در آمده بود. تلویزیون را از برق درآوردم و سرش داد کشیدم: " برو تو اطاقت! پسر بد!"

آمد جلو و چنان زد توی گوشم که جایش تا ده دقیقه می سوخت و یادش تا ده روز. خیلی وقت بود از کسی کتک نخورده بودم. از همان سیلی، از همان خشونت بی رحمانه دلم شکست. همین طور من داد میزدم و پسرک گریه می کرد که آلوچه خانوم رسید و هاج و واج نگاهم کرد و گفت : " چکار می کنی؟ انگار یادت رفته این بچه هنوز 3 سالش نشده."

اشک توی چشمم جمع شده بود و نمی دانستم چکار کنم. شروع کردم به داد و بیداد کردن با آلوچه خانوم: " هر چند سالش که باشه! آخه زمان ما کی اینجوری بود؟ اون وقت ها ما نه ویدیو داشتیم،نه سی دی، نه کامپیوتر. روزی یه ساعت کارتون می دیدیم، اما همیشه احترام بزرگترمون رو نگه می داشتیم. بابامون هر چی دلش می خواست می گفت، اما یک بار هم بهش تو نگفتیم..." این ها را که می گفتم، پسرک طوری نگاهم می کرد انگار که خیلی پیر شده ام....

حس می کردم این صحنه برایم آشناست. یادم نمی آمد، شاید خواب دیده بودم، شاید هم...

به شما گفتم که داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد. می دانم، داستان ما هنوز تمام نشده. داستان ما شاید هیچ وقت تمام نشود. خدا را چه دیدید؟ شاید روزی پسرک ادامه اش را نوشت.....


پایان - چیزهایی باید بگویم - باشد فردا شب


کتاب آلوچه خانوم- فصل 11 - بچه های آسمان

" علی : ما باغبون هستیم. درخت رو سمپاشی می كنیم. خاك

باغچه ها رو درست می كنیم. شاخه درختارو كوتاه می كنیم.

پــــــدر : مـــــاشـــــــالله شــمــــا خــــیــــــلـــــی بـــــلـدی!"

خسته و کلافه رسیدم خانه. در که بازشد از بوی غذا و نور شمع و جمع و جور بودن اطاق حدس زدم مهمان داریم. اما نه! کسی نبود. خودم بودم و آلوچه خانوم که داشت لبخند می زد. زور می زدم یادم بیاید چه خبر است. تا یلدا که شب قبل از پرداخت اجاره بود ده روزی مانده بود. سالگرد عروسی هم که دو سه روز قبل یلدا بود، روز قسط ماشین لباس شویی. شاید صبح دوباره قهر کرده بودیم و این آشتی کنان بود؟ یادم نمی آمد. پرسیدم: " چه خبره؟ " همه صورتش بعد از مدتها خندید: " سلامت کو آقای پدر؟ " این چه شوخی بدی بود؟ یکی دو سالی بود می خواستیم و می دانستیم، چند ماهی بود می دانستیم که نمی شود. اما انگار آلوچه خانوم شوخی نداشت. چشمهایش برق میزد، می خندید و گریه می کرد.

تا صبح نشستیم به صحبت، بعد ازسالها. فکرکردیم به این که چقدر کار داریم و چقدر خوب شد که این قدرکارداریم. چقدر بد اخلاق شده بودیم و کم حوصله. چه مهمان موقع شناسی بود همخانه جدیدمان و چه داشت می شد اگر نمی آمد یا دیر می آمد. همه خیلی زود خبردار شدند و خوشحال و یکی دو نفری که نظر دکترها را هم می دانستند خوشحال تر بودند، مثل خودمان. زندگی دوباره داشت می خندید. رفتیم پیش دکتر. هم تعجب کرد و هم حسابی ترساندمان. برای آلوچه خانوم یک کیسه دارو تجویز کرد و استراحت مطلق. روزهای اول گذاشته بودم به حساب این که دکتر پیش بینی اش غلط از کار درآمده و می خواهد کم نیاورد. اما خطر جدی بود و آلوچه خانوم نخواسته بود شادی من و این روزهای خوب را خراب کند. جشنواره 81 را آلوچه خانوم خانه بستری بود و من هر روزش را سر کار.

شب اختتامیه جشنواره بود. وسایلم را از روی میز محل کارم برای برگشتن به خانه جمع می کردم که تلفن زنگ زد. همکارم گوشی را برداشت و گذاشت و فقط گفت: " خانومت رو بردند بیمارستان. بدو! " صد متری رفتم تا یادم آمد یک عالمه آت و آشغال توی دستم که برای شام آن شب خریده ام نمی گذارند تندتر بدوم. ریختمشان توی سطل زباله و دویدم.

به بیمارستان که رسیدم فقط خبرها منتظرم بودند: " بچه سقط شد. مادرسالمه. تا فردا صبح ملاقات ممنوعه. صورتحساب رو ببرید صندوق. " مگر می شد تا فردا صبح صبر کرد؟ گفتم: " فقط یک لحظه ببینمش." پرستار نتوانست نه بگوید. رفتم بالای سرش. چشمش را بازکرد، دستم را گرفت وگفت : " تموم شد! " وزنم برای پاهایم زیاد شده بود. آمدم بیرون و رفتم داخل پارک روبروی بیمارستان. نشستم روی صندلی پارک و بعد از سالها یک دل سیرگریه کردم. اما این صدا دست از سرم برنمی داشت: " تموم شد! "

چکارکرده بودیم؟ چه بلایی سر خودمان آورده بودیم؟ یادم آمد ده سال پیش اولین بار که دیدمش. اولین بار که رفتیم کوه. اولین بار که.... راستی چند وقت بود با هم حرف نزده بودیم؟ چند وقت بود کوه نرفته بودیم؟ پیاده روی؟ فیلم دیدن؟ چند سال بود نگفته بودم چقدر دوستش دارم؟ آخرین بار کی بود که به بی حوصلگی هایش خندیده بودم؟ چند وقت می شد با هم هامون ندیده بودیم؟ چکارکرده بودیم با خودمان؟ راست می گفت. بد شده بودیم و بعد به عشق بچه داشتن همه بدی هایمان را یادمان رفته بود و حالا دیگر بچه ای در کار نبود. تمام شده بود. این توده سلولی که سه ماه مهمانمان بود نیامده بود تا پدر و مادر باشیم، که حالا فهمیده بودم هنوز لیاقتش را نداریم. آمده بود تا یاد خودمان بیافتیم. یاد مشکلاتمان و ادعاهایمان. عاشق بچه بودم. اما مگر آن روزها که هر بلایی سرمان می آوردند باز هم به ریش دنیا می خندیدیم، خیال مان بچه داشتن بود؟ اصلا بچه را می خواهیم چه کنیم؟ وقتی قیمت داشتن همدیگر را یادمان رفته. مگر خودم یک روز آرزو نکرده بودم که هیچ وقت پدر نشوم؟

سرم را که بلند کردم نور بی رمق آخر بهمن به چشمم خورد. صبح شروع شده بود. برگشتم داخل بیمارستان و منتظرشدم تا وقت ملاقات شد و رفتم دیدنش. رویش به پنجره بود و معلوم بود شب را نخوابیده. پرسید: " کجا بودی؟ "

گفتم: " رفته بودم برای فیلم خانوم نیکی کریمی توی صف جا بگیرم. "

زورکی خندید. پرسیدم :" چطوری؟ "

بغض کرد و گفت: " یعنی من این قدر مامان بدی بودم؟ "

گفتم: " چیه؟ خیلی دلخوری که نشد رقیب عشقی برام بتراشی؟ "

صورتش خیس شد: " خیلی درد دارم. "

دستش را گرفتم و فقط سعی کردم مستقیم به چشمهایش نگاه کنم و پلک نزنم تا بلکه صدایم در بیاید : " لاکردار! اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم !"

روز بعد با هم برگشتیم خانه. حسابی خودمان را باخته بودیم. اتفاقی که افتاده بود را باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم فراموشش کنیم. یعنی اگر خودمان هم می خواستیم روزی یکی دو تا تلفن اطرافیان نمی گذاشت، که پشت هم این جمله ها را از راه دور تکرار می کردند: " هیچ نگران نباشید! چیزی نشده که. شما هنوز جوونید. فلانی و فلانی هم همین طوری بودند. درست می شه. دنیا که به آخر نرسیده. یه دکتر خوب سراغ دارم...". چند سال با هم زندگی کرده بودیم و اصلا به خیال بچه نبودیم. هیچ اتفاقی هم نیافتاده بود. اما این که بخواهی و نتوانی یک ترس فرساینده بود که رهایت نمی کرد. سنگی بر گوری جلال را چند بار خوانده بودم. اما باز که می خواندمش انگار که این کلمات را بار اول در زندگی است که می بینم و می شنوم. آلوچه خانوم خودش را در خانه زندانی کرده بود. تشخیص دکتر یک دوره درمان عجیب و غریب بود بدون هیچ تضمینی، که نه پولش را داشتیم نه رویش را نه طاقتش را و نه انگیزه اش را.

یک شب که جواب آزمایش هایی را که دکتر برایمان نوشته بود گرفته بودیم، نشستیم به بحث و تصمیم برای درمان. معلوم بود حرف هم را نه می فهمیم نه گوش می دهیم. بحثمان کشید به جاهای باریک. به این که اصلا همدیگر را درک نمی کنیم. برای هم مهم نیستیم. آخر از هم پرسیدیم اصلا دوست داشتن یادمان مانده؟ یادمان آمد که مانده. همین چند روز پیش بود که حبه انگورمان دلمان را برده بود. همان که حالا آرامش و امیدمان را هم برده بود. پس کجا اشتباه کرده بودیم؟ به سال های هم خانه شدنمان فکر کردیم. به نظرمان خیلی کوتاه آمد. اما واقعیت این بود که این سالها اصلا کوتاه نبود. اما چرا. یک چیزی بود. خیلی یکنواخت و شبیه به هم بود. روزهایش با هم فرق زیادی نداشت. آرام و خسته کننده و بی هیجان. حرف تازه و روز به یاد ماندنی، از جنس سالهای اول آشنایی مان کمتر داشت. یا شاید اصلا نداشت. زندگی حسابی درگیر و اسیرمان کرده بود. شاید همین بود که آمدن این هم خانه جدید که به اندازه حبه انگور بود، این قدر روزگارمان را خوش کرده بود و حالا هم این طور ناامید و مایوسمان.

معلوم بود که باید چکار کنیم. فیلم هامون را دوباره پیدا کردیم و نشستیم به دیدنش. سالها بود ندیده بودیمش. قسمتهایی را پاک یادمان رفته بود. نمی توانستیم مثل قبل مات و مبهوت و مست نگاهش کنیم. انگار داشتیم لابلای صحنه هایش دنبال چیزی می گشتیم که گمش کرده بودیم. دنبال خودمان! فیلم که تمام شد آلوچه خانوم پرسید: " چرا هامون رو این قدر دوست داشتیم؟ " و فکر کردیم راستی چرا ما روشنفکر نشده درگیر مسائل زندگی روشنفکری شده بودیم؟ بحث آن شبمان آن قدر طول کشید تا بالاخره به نتیجه مهمی رسید: قرار شد آفتاب که زد برویم کوه!

همدیگر را دوباره پیدا کردیم. تصمیممان یکی شده بود. جواب آزمایشهایی که داده بودیم را گرفتیم و انداختیم یک گوشه. بچه می خواستیم، اما نه با این وضع. بچه داشتن برایمان هدف نبود. یادمان آمده بود که هیچ وقت نبود. دیگر وسیله هم نبود، که وای به حالمان بعد این همه سال و این همه سرسختی اگر بود. آدم تازه ای اگر قرار بود به این خانه اضافه شود، باید برای تقسیم شادی و عاشقی می آمد که ما چند سال بود نکاشته درو کرده بودیم و کفگیرمان به ته دیگش خورده بود. از یک عالمه عدد و رقم جواب آزمایش ها سر در نمی آوردم، اما شک نداشتم چیزی که کم داریم آرامش و دوست داشتن است.

یک روز اواخر بهار 82 بالاخره جواب آزمایش هایمان را برداشتیم و رفتیم دکتر. کم مانده بود کتکمان بزند از عصبانیت. ورقه ها را می خواند و داد میزد که: " این همه مشکل دارید، یک عالمه درمان لازم دارید، سن و سالتان هم که بالا رفته و حتی یک روز را هم نباید از دست داد. آن وقت شما رفته اید و چند ماه بعد آمده اید. مسئولیت هر اتفاقی به گردن خودتان است..." و بالاخره آلوچه خانوم توضیح داد که : " ما تصمیم گرفته ایم در کار خدا فضولی نکنیم و از درمان منصرف شده ایم. ولی غرض از مزاحمت اینه که ما امروز سه نفری خدمتتون رسیده ایم. اومده ایم که اگه ممکنه این چند ماه مواظب مهمون کوچولوی ما باشید. " دکتر باور نمی کرد. موجود جدید داشت می آمد. بدون درد، بدون ترس و بدون درمان. راستش برای خودمان هم عجیب بود که دوست همیشه بزرگ و مهربان، این بار بی واسطه دستمان را گرفته بود و پیش میبردمان. قند توی دلمان آب می شد وقتی خودمان را می شمردیم. داشتیم سه نفر می شدیم.

Saturday, February 10, 2007

کتاب آلوچه خانوم- فصل 10 - زیر پوست شهر

امشب دو فصل اضافه شده . لطفا ابتدا فصل 9 را بخوانید
" گـزارشگر: مادر ببخشید! ضبط ما اشكال پیدا
كـــــرده. اگـــه میـــشه دوبــاره تكـــــرار كنید.
طوبی : ول كن آقا جون خدا ننه باباتو بیامرزه!
كاش یكی پیدا میشد از این تو عكس می گرفت.
اصلا این فیلم ها رو به كی نشـــــــون میدید؟"

بیدار شدم. یادم آمد. این جا آشپزخانه است. دیشب عروسی بود، عروسی خودمان. ما به هم رسیده بودیم. آلوچه خانوم کجا بود؟ ساعت را نگاه کردم و زدم توی سرم. نزدیک ظهر بود و از ماه عسل جا مانده بودم. پا شدم و دویدم، یک ماشین گرفتم و رفتم خانه آقاجان. آقای دکتر و خانومش و آلوچه خانوم ماه عسل را یک ساعتی بود شروع کرده بودند. بعنوان ماه عسل قرار بود خانه عروسی را تمیز کنیم. خواسته بودیم این بار هیچ کس نیاید کمک، حتی علی عابدینی. با پارو افتاده بودم به جان فرش که آقا جان را آوردند توی حیاط. پرسید: " چطوری بابا؟ " قیافه گرفتم و گفتم: " هر کی از این به بعد تو عروسی من نقل بریزه روی فرش، من می دونم و اون." و این راکه می گفتم، حواسم نبود به سرمای تجریش، دو روز قبل از یلدا و شلنگ آب، در دست آلوچه خانوم. همه خندیدند و من لرزیدم.
ماه عسل که تمام شد برگشتیم خانه. آلوچه خانوم غذا درست کرد و برای اولین و آخرین بار غذایش سوخت. خانه فضای عجیبی داشت. بعد از آن همه سال سر و صدا و هیجان، خانه ای ساکت و خالی، بدون هیچ آدمی یا وسیله ای که صدا داشته باشد یا صدا بدهد. زندگی شروع شده بود. و چه شروع بی صدای بدی. همیشه قصه های عاشقی یا به ناکامی تمام می شد یا به وصال. از آن جا به بعد را در هیچ قصه ای ننوشته بودند. آن روز ما تازه حس کردیم چرا این قصه همین جا تمام می شود. بقیه این قصه را اما، من ترجیح می دهم ادامه بدهم. شما مختارید که بخوانید یا نخوانید.
به هوای خرید و چاپ عکس های عروسی زدیم بیرون. حلقه فیلم را تحویل عکاسی دادیم و رفتیم تخم مرغ و نان و ماست و گوجه و ماکارونی خریدیم تا عکس ها حاضر شد. خانمی که عکسها را ظاهر میکرد و تحویل می داد، خریدها و عکسهایمان را که دید گفت: " زود به زندگی افتادید! ". برگشتیم خانه و دیدیم مادرزن پشت در خانه منتظرمان است، با یک جعبه: تلویزیون! گفتم:" فقط بگو از کجا؟ " گفت: " حرف نزن. این پاتختیه! " می دانستم بدتر از من حتی جای قرض کردن هم دیگر ندارد. این تنها رسم پا دار بعد از عروسی شد. پاتختی که مقدور نبود چون دعوت خلق الله به پای تخت بی تشک امکان نداشت. پاگشا و الباقی پا افزار را هم صرف نظر کردیم و کردند.
روز بعد فهمیدم ابوی ما پوریای ولی بوده و خبرنداشته ایم. رفته بود پول فرش را داده بود و نیمی از قرض عروسی را به دایی جان. از ته قلب دعا کردم به پاداش این یتیم نوازی خدا بچه هایش را برایش نگه دارد. کمک بزرگ و غیرمنتظره ای بود خارج از مواد عهدنامه. زندگی شروع شده بود. بزرگترها برای بررسی عواقب این خاله بازی کم کم و یکی یکی آمدند دیدنمان. هرچند تنها نکته غیرعلنی و قابل تحقیق در زار و زندگی ما، مارک پشت ظرفها بود که معلوم بود آن هم چنگی به دل نمی زند.
جشنواره 76 شروع شد. هر وقت دلمان خواست رفتیم. هر وقت عشقمان کشید برگشتیم. هر دوستی را که دوست داشتیم با خودمان به خانه می آوردیم. زندگی مستقل مشترک داشت جالب می شد. بعد از چند سال رفتن به حاشیه، جشنواره دوباره به متن زندگی برگشته بود و البته برای زوج های مرتب صف که دراین مدت چندین بار طرفین وسطین و دور در دورنزدیک در نزدیک و هزارجور جابجایی دیگر با هم انجام داده بودند، به پای هم ماندن ما دو روستایی راستین، سوژه ای جالب و باورنکردنی بود. هر دو کار می کردیم و یک حقوق را می خوردیم و یکی را اجاره می دادیم. درس ها را به زور کلنگ می خواندم و به حالت سینه خیز به سمت فارغ التحصیلی پیش می رفتم. کمک ابوی باعث شد قرض هایمان را زودتر بدهیم، داخل کتابخانه فلزی زودتر کتاب بگذاریم و حتی یک دست میز و صندلی چوبی و کنفی مخصوص اوزان غیر سنگین و فوق سنگین وزن بخریم.
یکی از برنامه های هفتگی خانه ما شده بود پذیرایی از برو بچه های یاغی فامیل که برایشان شده بودیم "چگوارا". هفته ای نبود که بزرگتری سراغمان نیاید با اخم و تخم: " آخه این چه بساطیه شما دو تا درست کرده اید؟ به پسره میگم برو دوتا نون بگیر، در رو به در می کوبه می گه مثل فلانی میرم زن می گیرم. به دختره هم تا می گیم برو اطاقتو جمع کن، میزنه زیرگریه که می خوام مستقل بشم." و همیشه قرار می شد بچه ها به بهانه درس خواندن و رفع اشکال، یکی دو روزی مهمان ما شوند و در ضمن آن مشکلات زندگی ما را هم از نزدیک ببینند وعقلشان سر جایش بیاید. نتیجه هم همیشه از قبل معلوم بود. امتحانشان را که خراب می کردند هیچ، تازه بعد از لمس شیوه زندگی به سبک شهر در دست بچه ها، به درک عمیقتری از معنی استقلال طلبی می رسیدند و باورکنید این ها اصلاً تقصیر ما نبود.
یک روز در سال77 بالاخره رسیدیم به جایی که پول داشتیم و دیگر قرض نداشتیم. رفتیم برای خریدن ویدیو. آن قدر هیجان داشتیم و دست وپایمان را گم کرده بودیم که فروشنده محترم دلش نیامد زیاد سرمان کلاه بگذارد و موقع نوشتن فاکتور یک دفعه سی درصد تخفیف بعد از چانه زدن داد. می گفت: "خیلی بامزه خرید می کنید. همیشه بیایید از من بخرید." ما هم خرید بعدی را که ضبط بود دوباره رفتیم پیش خودش. ولی بعد از دو سال دیگر ما را یادش رفته بود. آمدیم خانه و تا صبح هامون دیدیم. صبح هم زنگ زدیم سر کار و گفتیم مریضیم و مرخصی رد کردیم و گرفتیم خوابیدیم.
مدتها بود که قطعه های دست دوم کامپیوتر را جمع می کردم. بعد از جشنواره 77 یک کامپیوترکامل داشتم. چند بازی هم برای سرگرم شدن نصب کردم و مدتی بعد حس کردم سرم گرمتر از آن شده که بتوانم درس هم بخوانم و این باعث ایجاد دو مشکل جدی می شد: اول این که در آستانه فارغ التحصیلی، غافل شدن از درس و غرق شدن در خیالبافی خطرناک بود و دومین مسئله این بود که نمی توانستم برای آلوچه خانوم توضیح بدهم چه هیجانی دارد که می تواند چند روز همسر آقای گل جام جهانی باشد، مدتی زن سزار، یک هفته عیال قهرمان مسابقات اتوموبیل رانی و....
لحظات پایانی سال 77 عهد کردم که فقط و فقط درس بخوانم و وقتم را تلف نکنم. توضیح بیشتری لازم نیست وقتی بدانید 111 روز بعد درجواب سوالات مهمترین امتحانی که باید می دادم، جواب حتی یک سئوال را هم نمی دانستم. در چنین مواقعی رسم بود که به جای جواب سئوال هایی که نمی دانی، پای ورقه برای استاد متن سوزناکی بنویسی و تقاضای ارفاق و پارتی بازی کنی. اما آن روز انگار مغزم خوابیده بود و روی صفحه سفید امتحان فقط نوشتم: سلام! و جواب این سلام اخراج از دانشگاه و خانه ابوی بود، بدون کمیسیون.
تنها جایی که پیدا کردیم خانه ای در همان بیابان خوش آب و علف نزدیک منزل پدری آلوچه خانوم بود با قرض کردن پول پیش. این بار اسبابمان نصف یک کامیون را پر کرد و به اندازه نصف کتابهایمان هم روزنامه داشتیم. خانه مان نیم ساعت با این سر شهر فاصله داشت و محل کارم نیم ساعت با آن سر شهر. هر روز باید 3 ساعت می رفتم تا می رسیدم سرکار و 3 ساعت هم طول می کشید تا برگردم. آلوچه خانوم هم تقریباً همین وضع را داشت. روزهای متوالی می شد که همدیگر را فقط به سلام و خداحافظی می دیدیم. وقت برگشتن از کار آنقدر خسته بودیم که حالی برای احوال پرسی هم نداشتیم. آن روزها فکر می کردم زندگی مان سخت ترین روزهایش را می گذراند و شاید همین قدر ناشناسی باعث حوادث جدید شد.
یک روز در اداره مان اعلام شد حقوق ها از ماه آینده کم و ساعت کار اضافه می شود. دلیلش را که پرسیدیم فرمودند به دلیل کاهش قیمت جهانی نفت، قرار است در بودجه ادارات صرفه جویی شود تا لازم نشود به مردم فشار بیاید و معنی این جمله ظاهراً این بود که ما مردم نیستیم. مدتی بعد هم احتمالاً به دلیل این که فداکاری ما جبران کاهش قیمت نفت را نکرده بود، شامل تعدیل نیرو شدیم و هر چه اصرار کردیم که ما نه نفت فروشیم نه گازوییل سوز و هیچ گناهی در کاهش قیمت نفت نداریم هم فایده نکرد. چند سال بعد که قیمت نفت 10 برابر شد چقدر افسوس می خوردم که کاش در همان محل کار سابق بودم، چون یقین داشتم که حالا حقوق ها 10 برابر شده و ساعتهای کار نصف. خوش به حال آنها که بعد از ما آمدند.
حقوق آلوچه خانوم می رفت برای اجاره و من با تدریس و کار پروژه ای و هزار جور خرده کاری دیگر برای گذران زندگی دست و پا می زدم. یک روز آلوچه خانوم گفت: " برای انتخابات چکار می کنی؟ " پرسیدم: " انتخابات چی؟ " گفت: " ریاست جمهوری دیگه! " باورم نمی شد! از سال 76 چهار سال گذشته بود. از ازدواج ما هم. اصلا نفهمیده بودم چطور چهار سال گذشت و سال 80 شد. به 4 سالی که گذشته بود فکر می کردم. دیگر دانشگاه نمی رفتم. خرید خدمت سربازی متوقف شده بود. ابوی و والده بر علیه مان دوباره قطعنامه صادر کرده بودند. دوباره دنبال کار می گشتم و با این اوضاع بدیهی بود که خاتمی نازنین برای دومین بار هم رئیس جمهور بشود.
بالاخره کاری سخت تر و با درآمد بیشتر پیدا کردم. سرمان گرم زندگی شده بود و سرعت حرکت زمین و گذشت زمان را باور نمی کردیم. جشنواره ها هم حال قدیم را نداشتند. نه بچه های صف مثل قبل بودند نه فیلم ها. درحقیقت بیشتر فیلم ها متعلق به همان بچه های قدیمی صف بود که حالا شده بودند دست اندرکاران سینما. فقط می رفتیم که رفته باشیم. سال81 هم رسید. پنج سال از ازدواجمان گذشته بود، هفت سال از نامزدی و ده سال از آشناییمان. زندگی سخت تر شده بود و یا شاید ما خسته ترشده بودیم. حساب سال و ماه پاک از دستم دررفته بود. روزها به هم شبیه تر و شبیه تر می شدند. حواسم بیشتر به سر کار رفتن و موعد قسط ها بود و اجاره. چند باری با آلوچه خانوم بحثمان شد، چند باری هم دعوا. وضعمان بهتر شده بود و حوصله مان کمتر. زود به زود دلخور می شدیم و هر حرفی را از هم به دل می گرفتیم. حس می کردم انگار آلوچه خانوم حوصله ام را دیگر ندارد و انگار او هم همین فکر را می کرد.
یک روز غروب اواخر آذر، آلوچه خانوم زنگ زد محل کارم. گفت زودتر بیا کارت دارم. هر چه پرسیدم نگفت چه کاری. نگران شده بودم. قید اتوبوس را زدم و نشستم داخل یک ماشین خطی تا مسافرش تکمیل شود و بلکه زودتر برسم. از شانس بد، زد و راننده موقع حرکت دعوایش شد، آن هم با موجود تکیده ای که دستش چسبیده بود به یقه لباس او و " دشت " می خواست و راننده نمی داد. خودم را لعنت می کردم که چرا با همان اتوبوس نرفتم. هم دیرم شده بود و هم کرایه ام چند برابر. بالاخره راننده دست از مشت و لگد زدن برداشت و سوار شد. راه که افتاد آن دستها هنوز داشت می کوبید روی صندوق ماشین :" جان داریوش تو این خط دیگه نمی ذارم مسافر بزنی."
راننده سرش را بیرون برد و داد زد : " برو برس به عملت پیرمرد!"
حالم خرابتر از آن بود که بگویم می دانم این پیرمرد یک سال و نیم دیگر تازه 30 سالش تمام خواهد شد. می دانم این پیرمرد 15 سال پیش به عشق آهنگ " چنان دل کندم از دنیا...." با من اولین سیگار را یواشکی کشیده. فقط برگشتم و از شیشه عقب ماشین، رضا را برای آخرین بار نگاه کردم.




پی نوشت نسخه بدون مجوز: این کتاب را با رعایت همه ترسهای مرسوم نوشته ام. اما این را اگر این جا هم نشانی ندهم دیگر بی غیرتی است. 111 روز از سال 78 گذشته بود که بچه های کوی دانشگاه تهران در اعتراض به توقیف آزادی بیان در خیابان کارگر فریاد کشیدند سلام! و چند ساعت بعد به جواب این سلام در خواب بر سرشان ریختند و جان یک جوان و چشم یک جوان و آزادی چندین جوان و سلامتی چندین و چند جوان و غرور و شخصیت و آینده یک نسل دانشجو را به جرم اندیشیدن و از آزادی گفتن سوختند. از فردای آن روز تا امروز نمی توان شمرد چند نفر با تایید و تکذیب و نقد این فاجعه برای خودشان نام و زندگی و مقام حفظ کردند یا ساختند، از سوختن مظلومانه همکلاسی های ما. دادگاهی که این فاجعه را در تهران بررسی کرد در نهایت رای داد تنها جرم واقع شده در شب فاجعه کوی دانشگاه دزدیده شدن یک ریش تراش بوده. پس این بخش را تقدیم می کنم به همان ریش تراش. همه مشروطه خواهی های من را در این قصه آزادی خواهی بخوانید و درس نخواندن ها را فکر کردن و اعتراض کردن و دوباره بخوانید زندگی بچه هایی را که به جرم دانشجو بودن و منتقد بودن طرد و تحقیر شدند تا امروز چاقو کشان آن روز فیلم کمدی بسازند و از مملکت مال همه است بگویند و انتظار داشته باشند ما بخندیم. سیاه ترین روز جوانی من جایش در این قصه یک فقط جمله ترس خورده شد

.
این قصه یکشنبه ساعت 11 شب تمام می شود.

کتاب آلوچه خانوم- فصل 9- روبان قرمز


" جمعه : دست بهـش نزن! این تانك مركب عروسه!
داود : مركب عروس؟ عجب! پس حجله كجاست؟"

خانه آماده شده بود و فقط مانده بود جشن عروسی. بله! درست شنیدید. ما با این دک و پزمان جشن عروسی هم گرفتیم و بخاطر آن برای اولین بار حسابی هم با هم گفتمان مشترک کردیم. نظر من این بود که در وضعیت موجود، عروسی نمایشی است که هیچ فایده ای برای ما ندارد. قبلا عقد کرده ایم، خانواده ها به اندازه کافی از آشنایی با هم خوش وقت شده اند، پول اضافه هم اگر داریم می توانیم یخچال و تلویزیون و جارو برقی و لوستر و تشک و میز و صندلی و مبل و یک سری خرده ریز دیگر بخریم. اما آلوچه خانوم عقیده داشت باید ثابت کنیم که بر خلاف باور عمومی، کفگیرمان به ته دیگ نخورده و می توانیم نشان بدهیم که می توانیم. ضمناً مشاوران اقتصادی توصیه می کردند که نشستن پای سفره عقد نمایشی، ارزش افزوده فراوانی دارد و باور نمی کردند وقتی میگفتم من خانواده ام را بهتر از شما می شناسم. دست آخر مثل یک مرد واقعی تسلیم شدم. فقط پرسیدم: " باشه عروسی می گیریم. ولی با چی؟ " و آلوچه خانوم یک گلوله روبان قرمز گذاشت توی دستم و گفت: " با این ! "
قضیه پول پیش برای خانه منتفی شده بود. اما حیف بود زیر بار قرضی که قرار بود برویم نرویم. جرات نمی کردم پروژه حساب کردن روی هدیه های سفره عقد را جدی بگیرم.می دانستم پیشنهاد ابوی درمورد خانه به هیچ وجه به معنی پایان جنگ نیست و فقط یک قرارداد با مسئولیت محدود است. نهایتاً قرار شد به اندازه مبلغ وام ازدواجمان قرض بگیریم، یعنی به اندازه قیمت فروش دوربین، تا مطمئن باشیم توانایی بازپرداخت قرض را با فروختن احتمالی آن بعنوان آخرین راه حل داریم. از دایی و عمو قرض کردیم و رفتیم برای عروسی. فقط پول کیک را پیشاپیش صرف امورخیریه کردیم و برای خانه لوسترگرفتیم. اگر دوست دارید بدانید با پول یک دوربین عکاسی چطور می شود یک عروسی نیمه آبرومند گرفت، می توانید از این چند خط به دقت یادداشت بردارید.
پاییز داشت تمام می شد. دی سال 76 مصادف با ماه رمضان بود، بهمن هم که ماه جشنواره بود و بعد هم شب عید و عید. اگر می خواستیم چند ماه صبر نکنیم باید تا پاییز تمام نشده زودتر می جنبیدیم. صفحه آگهی های روزنامه را برداشتیم و زنگ زدیم به موسسات برگزارکننده عروسی و رستورانها. با بررسی کامل همه مدلها متوجه شدیم بسته به کیفیت مورد نظرمان می توانیم با این پول حداقل 5 و حداکثر 22 نفر را ازاین طریق به عروسی مان دعوت کنیم که خوب کمی از حد انتظار ما کمتر بود. طی این بررسی متوجه شدیم که برگزاری جشن عروسی شغل پرسودی است و پرسود بودن یک فعالیت یعنی تفاوت فراوان بین قیمت تمام شده و قیمت نهایی. پس رفتیم سراغ قیمت های تمام شده و هفت خوان عروسی شروع شد:

خوان اول
یافتن عروس وداماد رخش را

مشکل ماشین عروس به یمن ماشین دار بودن یکی از دوستان به سرعت حل شد و لازم نشد که کار به گل زدن دوچرخه و اتوبوس خطی بکشد. زحمت تزیین کردنش هم افتاد به گردن دو نفر از دوستان هنرمند.

خوان دوم
در جستن لباس رزم داماد و عروس

لباس عروس را خاله آلوچه خانوم که خیاط بود دوخت. مزدش را پای هدیه عروسی گذاشت و پارچه اش را هم به قیمت مناسب خرید و قسطی حساب کرد . اما کت وشلوار دامادی مسئله شد. یک دست هم کت وشلوار نداشتم و اصلاً اهل پوشیدنش نبودم. کت و شلوار هیچ رفیقی هم به لطف دستهای درازم، اندازه ام نمی شد.با پرسیدن قیمت کت و شلوارهای دامادی، فهمیدیم کل پول دوربین را باید بدهیم بابتش. یاد قانون قیمت تمام شده افتادیم و مستقیم رفتیم خیابان باب همایون. یک دست کت و شلوار خریدیم هفده هزار و پانصد تومان. اما داد میزد که از کجا خریده ایم و برای این که بیشتر از این داد نزند، آلوچه خانوم 6 عدد دکمه فوق ژیگولی خرید به قیمت سه هزار تومان و دوخت به کت.

خوان سیوم
در آراستن و پیراستن آلوچه خانوم

"وقتی خاله عروس لباس عروس را می دوزد، خاله داماد هم باید عروس را آرایش کند." خاله جانم آرایشگر بود و هر چه چانه می زدم که بابت زحتمش دستمزد بگیرد، همین یک جمله را تحویلم می داد. بالاخره قرار شد درمورد هزینه آرایشگاه اگر یک کلمه دیگر فضولی کنم، خاله جان چنان توی سرم بزند که صدای بچگی هایم را بدهم.

خوان چهارم
یافتن عروس و داماد بزمگاه را

برای پیدا کردن محل جشن عروسی به نتیجه ای نمی رسیدیم. تنها گزینه های موجود خانه جدید خودمان بود که کوچک بود و ظاهراً خوبیت هم نداشت و دیگری خانه پدری آلوچه خانوم بود که هم خیلی دور بود و هم چند سال پیش به جناب سروان قول داده بودم که دیگر آنجا تجمع بیش ازسه نفر نکنیم. یک شب برای اولین بار به خانه یک همکلاس قدیمی آلوچه خانوم دعوت شدیم که خانه شان یکی از سربالایی های اعیانی تجریش بود. وارد خانه که شدیم کلاهمان افتاد. از آلوچه خانوم پرسیدم : " مگه شوهر دوستت چه کاره است ؟" و وقتی گفت :" دانشجوی پزشکی " تعجبم بیشتر شد. چون می دانستم دانشجو بودن می تواند همه چیز را تحت تاثیر قرار بدهد، حتی پزشک بودن را.
وارد خانه شدیم و سلام و علیک ومعرفی و کمی که صحبت کردیم معلوم شد آقای دکتر حسابی جزو خودی هاست. دانشجوی شهرستانی و ازدواج دانشجویی و بقیه قضایا. پرسیدم :" آقای دکتر! داستان این خونه چیه ؟" خندید و گفت : " خدا نگه داره آقا جان رو" و توضیح داد که صاحب خانه پیرمرد خیری است از آشناهای دورشان که خودش و خانواده پسرش طبقه بالا زندگی می کنند و این طبقه را که یک سالن بسیار بزرگ بود و چند اطاق در انتهای آن، گذاشته اند برای جوانهایی که می شناسند و مشکل خانه دارند. برای نشکستن غرور مهمانشان هم همیشه مبلغ اجاره خنده داری تعیین می کنند و دوستان ما چندمین ساکن این خانه در چند سال گذشته هستند. مشکل بزرگ دوستان ما هم این بود که نمی توانستند حتی یک گوشه کوچک این خانه بزرگ را پر کنند و رفته بودند سراغ همان اطاق های کوچک.
گفتم :" دنیای جالبیه،یکی میشه آقا جان شما یکی هم..."
گفت :" ما و شما نداره! اصلا از من بپرسین می گم عروسی شما رو باید همین جا گرفت."
گفتم : " ممنون ! ولی اجازه بدین که از شما نپرسیم."
اما آقای دکتر و خانومش حسابی قضیه را جدی گرفته بودند و دست بردار هم نبودند. هر چه هم می گفتم : "لااقل بذارید نیم ساعت بیشتر با هم آشنا بشیم، بعد خونه مردم رو بذل و بخشش کنین." گوششان بدهکار نبود. آخر آقای دکتر دستم را گرفت و برد طبقه بالا و همینطور که می رفتیم می گفت :" ببین! آقا جان نمی تونه درست راه بره.تو نیای بالا، اون میاد پایین بعد شرمنده میشی ها " رفتیم بالا و نشستیم. چند شب مانده بود به شب یلدا، ولی خیس عرق بودم.
آقای دکتر شروع کرد برای آقا جان توضیح دادن :" آقا جون ! این رفیق ما قراره بسلامتی همین روزا داماد بشه. دنبال یه جا برای گرفتن جشن عروسیش می گرده. ما گفتیم خونه ما مراسم بگیره."
آقا جان گفت :" مبارکه. چی بهتر از این ؟"
آقای دکترگفت : " این رفیق ما می گه شما ممکنه اجازه ندین "
آقا جان گفت :" پسرجان ! اجازه خونه تو که دست من نیست. اما اگه قابل بدونن می تونیم طبقه بالا رو خالی کنیم برای جشن."
گفتم :" آقا جون! تو رو خدا خجالتمون ندین.آخه این جوری نمی شه که !"
آقا جان گفت :" چی نمیشه بابا ؟ ما بهمون نمیاد بعد چند سال یه عروسی تو این خونه ببینیم ؟ یا فکر میکنی عرضه کمک کردن نداریم ؟ من درسته نمی تونم تو عروسیت برقصم، ولی اگه دعوتم کنی حتما میام پایین. اگر هم راحت نیستی ما می تونیم یکی دو روز بریم سفر تا کار شما تموم بشه."
گفتم :" آقا جون! شما روبه خدا این قدر ما رو شرمنده نکنید. عروسی سر وصدا داره. برو بیا داره. بریز و بپاش داره..."
گفت :" باباجون ! بخدا منم این ها رو میدونم. بالاخره به این سن وسال، یکی دو تا عروسی رو که باید دیده باشم. دور از جون همه مجلس ختم هم سر وصدا داره، عروسی که جای خود. رفت و آمد هم که برکته، ریخت وپاش رو هم خودتون عروسی که تموم شد جمع و جور کنید... دیگه ؟"
انگار پیرمرد مال این شهر نبود. طوری حرف میزد انگار نه انگار هنوز اسم من را هم نمی داند. انگار او از ما خواسته بود ازدواج کنیم. جایش خالی.جایش خیلی خالی. عروسی ما در یک خانه بزرگ ومجلل بالای شهر در منزل پدربزرگم برگزار می شد. پدربزرگی که یک ساعت بود پیدایش کرده بودم.

خوان پنجم
سفره ساختن اندر شام عروسی مردمان را

پشت میزم سر کار نشسته بودم و داشتم فکر می کردم کاش می شد باز هم با سالاد الویه و کالباس از مهمان ها پذیرایی کرد. کاش باز هم فقط دوستانمان می آمدند. تهیه شام بدون پول درست و حسابی غیر ممکن بود. داشتم با ناامیدی قیمت یک پرس کوبیده را در تعداد مهمانان ضرب می کردم که موسیو با سینی ناهار وارد اطاقمان شد. موسیو آشپز شرکت بود. یک پیرمرد بداخلاق که سیر نمی شد از تعریف خاطرات جوانی و سرآشپزیش در هتل. همکاران شرکت هم مدام سر به سر خودش و دست پختش می گذاشتند و شر درست می کردند.
گفتم :" موسیو ! هزینه سیر کردن 200 نفر آدم توی یه عروسی حداقل چه قدرمیشه ؟"
اخم کرد و گفت :" اگه دوماد تو باشی و آشپز من ! می شه 40 هزارتومن."
گفتم : " موسیو شوخی نکن. این که میگی نصف اجرت تو هم نمیشه "
صدایش رفت بالا : " بچه انگار یادت رفته که من بهت بدهکارم ؟ "
قضیه بیمه را می گفت. چند ماه پیش سندها را که ثبت می کردم، تصادفاً فهمیده بودم حق بیمه و سنواتش را از حقوقش کم می کنند و به حسابش نمی ریزند. با جنگ و دعوا و دادگاه اسمش را به لیست اضافه کردیم. چند ماه بعد هم به بهانه ای عذرم را خواسته بودند و آن ماه، ماه آخر کارم در آن شرکت بود. با موسیو رفتیم خرید. موسیو یک گونی برنج خرید، 6 عدد ماهی بزرگ، چند کیلو مغزران و یک کیسه لوبیا، یک کیسه کلم و چند تا مرغ. ایده شیطانی اش هم این بود که مغزران را طوری پخت که همه فکر کردند دارند خوراک زبان می خورند. ماهی ها را درسته سرخ کرد و دکور سفره شد. یکی دوجور خورش هم درست می کرد و همراهش خوراک مرغ با یک عالمه کلم سوخاری. با لوبیا و کلم مهمان ها را سیر می کرد و بقیه هم به قول خودش کلاس کارش بود. خرید کردنش با ما خیلی فرق می کرد، هم قیمتش هم کیفیتش. وسایل را بردیم خانه خاله جان دومی و آن جا شد آشپزخانه عروسی. این که موسیو چه بلایی بر سر خانه خاله مومن و وسواسیم آورد را مدتها بعد فهمیدم. موسیو، خانه و آشپزخانه و حمام خانه خاله جان را تقریباً منفجر کرده بود تا شام عروسی را بپزد. او تنها آدم حرفه ای عروسی ما بود.


خوان ششم
درجستن جام جم و صورتگر

یکی از اهداف اصلی جشن عروسی ثبت این لحظات شیرین است تا سالها بعد با دیدن خودت و رفتارت و ریخت و قیافه ات کلی خجالت بکشی. دوربین عکاسی را فعلاً تا اطلاع ثانوی داشتیم و رفیقی تازه عکاس مسئول ثبت لحظه ها شد. یکی دیگر از بچه ها هم از آلوچه خانوم مجوز فیلمبرداری راگرفت به شرط گرفتن تصاویر کاملاً مستند و عدم دکوپاژ صحنه های رمانتیک و عدم اظهار نظر درمورد شیوه راه رفتن و آویزان شدن از درخت و گرفتن فیگورهای مشهورسبک هندی. عکسهای عروسی ما بهترین شاهد این مدعاست که عکاسی در شب بدون فلاش، کار بسیار اشتباهی است و با دیدن فیلم عروسی نیز حتما این نظر را تایید می کنید که فیلم بردار موقع نظر دادن در باره افراد داخل کادر باید حواسش به ضبط شدن صدای خودش باشد و در ضمن وسایل تولید صدا از قبیل ساز و شبه ساز در چنین مراسم باشکوهی فقط باید بدست افراد مسئول و متخصص سپرده شوند.

خوان هفتم
در ساختن و پرداختن اسباب و ابزار بزم

مانده بود کرایه میز وصندلی و ظرف و ظروف، خرید میوه وشیرینی، خریدگل، تهیه و تزیین سفره عقد، با دست نوشتن صد کارت عروسی و کشیدن صد گل آفتابگردان روی کارت ها و یک عالمه شستن و چیدن و بردن و آوردن. زنگ زدم به هرکس یادم بود و گفتم خودتان می دانید. جمع و جور شدن آبرومند این همه کار از سر زحمت و دلسوزی بود، اما نمی دانستیم ارزان تمام شدنش برای ما، بخاطر سانسور هزینه ها و یواشکی پول روی هم گذاشتنشان برای بیشتر و بهترخرید کردن بوده. هنوز هم نمی دانم کدامشان دقیقا چکارکرد. ما اگر این رفیق ها را نداشتیم، دور از جان همه اصلا غلط می کردیم عاشق بشویم.

همه چیز آماده بود. شب قبل ازعروسی فقط یکی دو ساعت توانستیم بخوابیم. از ساعت 4 صبح شروع کردیم. یک سری رفتند میدان گل و میدان میوه. یک گروه برای گرفتن میز و صندلی وشیرینی، یک گروه هم رفتند تا سالن را آماده کنند. آلوچه خانوم هم باید می رفت و آماده می شد. تنها وسیله موجود هم ماشین عروس بود و هر تکه کار هم یک سر شهر. بالاخره ساعت 5 عصر کارم به عنوان تدارکات مجلس تمام شد و باید می رفتم سراغ داماد شدن. من در شرقی ترین نقطه شهربودم. ماشین عروس درغرب شهر آماده شده بود و آلوچه خانوم درجنوب شرقی منتظرم بود تا به مجلس مان که درشمال شهر بود برویم. ضمناً هنوز حمام هم نرفته بودم. ماشین عروس را برداشتم و فقط گاز می دادم تا برسم. بیشتر شبیه کارگر گلفروشی بودم که به هوای انعام ماشین را برای تحویل می برد.
وقتی آماده شدیم و نشستیم داخل ماشین عروس، تازه هوای عروسی گرفتمان. از ذوقمان از کنار هر کس رد می شدیم خودمان بوق می زدیم و دست تکان می دادیم. ترافیک بود و دیر رسیدیم. عروسی ما را خیلی ساده می شد توصیف کرد: آدمهایی شاد در فضایی سنگین. همه چیز کاملا شبیه بازی شطرنج بود و اگر رسم بود فامیل عروس و داماد هر کدام یک رنگ لباس بپوشند، گمانم شبیه تر هم می شد. کپه کپه نشستن ها و کیش دادن ها و قلعه رفتن ها کاملا حساب شده بود. فامیل ما جمع شده بودند دور پسر داییم و به مناسبت تمام شدن سربازیش دست می زدند. علی عابدینی با خورشید خانومش آمد طرفم و پرسید: " چطوری جانور ؟ " گفتم :" تموم شد. بالاخره راحت شدیم." رفتیم نشستیم سرسفره عقد. سفره حصیر بود و رویش گلیم و ظرف هایش سفالی. ارزان و قشنگ. از خانواده ما فقط ابوی و والده چند دقیقه ای آمدند داخل اطاق. حدس می زدم. خطبه فرمایشی را علی خواند و این طور شروع کرد: " بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم..." این بار آلوچه خانوم با اجازه بزرگ تر ها و بار سوم بعله را گفت. همانطورکه پیش بینی می شد، سفره عقد نمایش پرباری نبود. هر کس قرارکمک کردن به ما را داشت قبلا هر کاری توانسته بودکرده بود و هر کس هم نداشت، اطاق بغلی مشغول خیار پوست کندن بود و دست زدن. اما بهترین هدیه را آقا جان داد. یک دیوان حافظ.
رفتیم داخل مجلس که دیدم رنگ به چهره آلوچه خانوم نیست و اشاره میکند به دسته گلش. دسته گل را روز قبل برای صرفه جویی در وقت درست کرده بودیم و قشنگ هم شده بود. شنیده بودیم گل درون یخچال خوب می ماند و ما برای محکم کاری گذاشته بودیمش داخل فریزر خانه آقای دکتر. وقتی رسیدیم و گل را درآوردیم خیلی خوب بود. اما حالا یخش بازشده بود و گندیده بود. از آن لحظه به بعد فلسفه بسیاری از فیگورهایی که آلوچه خانوم جلوی دوربین گرفت و کسی سر در نیاورد، پنهان کردن دسته گلی بود که به آب داده بودیم. داشتم فکر می کردم چه خوب بود یک چوب جادو داشتم و با یک ضربه... که دیدم گل شده مثل اولش! علی عابدینی رفته بود پول آژانس برگشتنشان را هم داده بود بابت چند شاخه گل و در یک لحظه طلایی گلهای دسته گل را عوض کرده بود.
وقت شام که شد پچ پچ بزرگترها هم شروع شد: " جوونهای بی فکر! توی این اوضاع نگاه کن چه قدر ریخت و پاش کردن. " موسیو را از دور دیدم و چشمکی زدم. لپهایش گل انداخته بود و می خندید. همین طور که داشت با دو سه نفر حرف میزد کفگیرش را رو به ما بالا برد. همان شب با فامیلهای مان سه چهار قرار داد درست و حسابی برای شام چند مجلس بست. گفته بودم که، موسیو تنها آدم حرفه ای این عروسی بود.
بزرگترهای نازنین تا آخر آن شب بدون توقف به کارت و سفره و جشن ما خندیدند و متلک بارانمان کردند و تا چند سال بعد، عروسی بچه های هر کدامشان می رفتیم، مسابقه نوشتن کارت عروسی توسط خطاط، طلاکوبی و ملیله دوزی حصیر و گونی برای سفره عقد و گذاشتن ماهی و شاه ماهی و دلفین و نهنگ وسط میز شام جریان داشت. بیراه نگفته اند که احتیاج مادر اختراع است.
مهمان ها را با این جملات دعوت کرده بودیم:
به امنیت ایمان
به شیرینی تشویش
به سرگردانی آفتابگردان ها می ماند رسیدن
بیایید و بیامیزید و بیاموزید با هم زیستن را
که ما به هم رسیده ایم
که ما با هم رسیده ایم
رفقا هم دسته جمعی جواب دندان شکنی داده بودند. همه با هم شریکی یک دسته گل بزرگ آفتابگردان خریده بودند و رویش نوشته بودند:
با هم نرسیده ایم
اما با هم خریده ایم
آمدم بنشینم بین بچه ها که همه گفتند خداحافظ. اصلاً حالی ام نشده بود این مراسم کی شروع شد و کی تمام شد. بچه ها با ما آمدند تا خانه. توی ماشین عروس نزدیک ده نفر رفیق بی ماشین بهم چسبیده بودند. وقتی رسیدیم در خانه یادم آمد کلید در ورودی موقع پوشیدن لباس دامادی توی جیب لباس قبلی در خانه خاله جان جا مانده. از دیوار پریدم و با انبردست در را باز کردم. همه یک استکان چای را لازم داشتند. از خستگی و هیجان داشتم پس می افتادم. به بهانه چای درست کردن رفتم آشپزخانه و نشستم جای خالی یخچال و روی کاشی دیوار نوشتم: سخت بود، ولی شیرین بود. طول کشید، اما تمام شد. بعید بود، اما شد. کاش قدرچیزی را که از امروز داریم همیشه بدانیم آلوچه خانوم عزیز... و همان جا، جای خالی یخچال که به جایش عروسی گرفته بودیم، خوابم برد، با لباس دامادی. آن قدر عمیق و آرام که کسی دلش نیامده بود بیدارم کند یا تکانم بدهد. شب عروسی، داخل آشپزخانه، شیرین ترین خواب آن چند سال شد. صبح که بیدار شدم، خیلی طول کشید تا یادم بیاید کجا هستم و چرا. بلند که شدم دیدم یک تکه روبان قرمز با یک سنجاق طلایی کوچک آشنا چسبیده به کتم و روی صورتم... کمی از ابزار کار خاله جان جا مانده
.